تبعیدگاهمرا در دل خاکی اسیدی، خشک و خشن کاشتند.اینجا دیگر نمیشد اسمش را مزرعه گذاشت.نه سیستم آبیاری داشت، نه چاهی، و نه دستی که هر روز سراغ تشنگی این خاک را بگیرد.مرا اینجا کاشتند؛ به امید چند قطره باران.نمیدانستم دیمی کاشته شدن یعنی چه.نمیدانستم قرار نیست کسی این خاک را سیراب کند و من، تمام زندگیام، باید چشمم به ابرهای سیاه بماند تا شاید روزی مرا از تشنگی نجات دهند...روزهای داغ رسیدند.خورشید خاک را میسوزاند و گرمای سوزانش تن نحیف و بیجان مرا آزار میداد.روزی هزارپایی از کنارم رد شد.لحظها
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: prime
تاريخ: جمعه
3 مهر
1405 ساعت: 22:09