تبعیدگاه
مرا در دل خاکی اسیدی، خشک و خشن کاشتند.
اینجا دیگر نمیشد اسمش را مزرعه گذاشت.
نه سیستم آبیاری داشت، نه چاهی، و نه دستی که هر روز سراغ تشنگی این خاک را بگیرد.
مرا اینجا کاشتند؛ به امید چند قطره باران.
نمیدانستم دیمی کاشته شدن یعنی چه.
نمیدانستم قرار نیست کسی این خاک را سیراب کند و من، تمام زندگیام، باید چشمم به ابرهای سیاه بماند تا شاید روزی مرا از تشنگی نجات دهند...
روزهای داغ رسیدند.
خورشید خاک را میسوزاند و گرمای سوزانش تن نحیف و بیجان مرا آزار میداد.
روزی هزارپایی از کنارم رد شد.
لحظهای ایستاد و گفت:
اگر چند وجب آنطرفتر کاشته شده بودی، کشاورزی همیشه نگران تو بود.
هر روز آب داشتی.
سایه داشتی.
خاکی حاصلخیز داشتی؛ نه این خاک اسیدی و خشک.
خودت را به آنجا برسان..
به او گفتم:
من فقط یک بذر هستم..
بذری که انتخاب نمیکند کجا او را بکارند.
سرنوشت من، همین تکه خاک بود..
هزارپا لحظهای نگاهم کرد.
بعد گفت:
پس بمیر.
و رفت...
ساعتها و روزها میگذشت.
بذرهای کنارم یکییکی ترک میخوردند و خشک میشدند.
صدای فریادشان گوشهایم را کر کرده بود.
اما من هنوز امید داشتم.
با خودم میگفتم:
آسمان همهجا یکرنگ است...
بالاخره باران، برای من هم خواهد رسید..
صبحی با صدای باران بیدار شدم.
برای لحظهای باورم نمیشد.
بالاخره...
نوبت من رسیده بود.
قطرات ریز باران، بهسختی از دل خاک خشک و سنگشده عبور کردند و به من رسیدند.
لبهای تشنهام را نوازش کردند...
اما آن باران، مانند رویای شیرین یک کودک، خیلی کوتاه بود.
چند دقیقه بعد...
باران قطع شد.
دوباره صبح شد.
و همان زندگی همیشگی آغاز شد.
هیچکس سراغ تشنگی این خاک را نگرفت.
و من هنوز همانجا بودم...
در تبعیدگاهم.
اما این خاتمه داستان نبود، عزیزان...
آسمان بالاخره آغوش بخیلش را به رویم گشود.
چند روز و چند شب، بیوقفه باران بارید.
جوانه زدم.
برای اولینبار دنیای بیرون را دیدم.
برگهایم نفس کشیدند.
و میوه کوچک من، روزبهروز رشد کرد...
احساس میکردم سالم است.
هر روز با غرور به او نگاه میکردم.
با خودم میگفتم:
آن همه تشنگی ارزشش را داشت..
روزها میگذشت و میوه همان بذر کوچکی که روزی بودم، هر روز بزرگتر میشد.
تا اینکه بالاخره صدای قدمهای کشاورز را شنیدم.
او برای دیدن بذرهایی که سال گذشته کاشته بود، بالاخره به سراغمان آمده بود.
صورتش آفتابسوخته بود.
تنش نحیف و لباسهایش ژولیده.
آرام میان ما قدم میزد.
دستش را روی هندوانهها میکشید و آنها را یکییکی نگاه میکرد...
اما نمیدانستم چرا هر بار که دستش به سر هندوانهای میرسید، آهی بلند میکشید.
با خودم گفتم:
حتماً اشک شوق است..
باور نمیکند این خاک خشک توانسته برای او محصولی به بار بیاورد.
اما پسر کشاورز، چیزی را آرام در گوش پدر زمزمه کرد:
همان خاک لعنتی، پدر..
این هم سال دهم.
ده سال است که وضعیت همین است.
امسال هم باید گرسنه بمانیم..
پسر کشاورز بالای سرم رسید.
دستهای پینهبستهاش را روی تنم کشید.
لحظهای درنگ کرد و گفت:
«از یک تکه سنگ هم سختتر شدهاند...
پوستشان مثل آجر ضخیم شده.
سرنوشتشان هم مثل قبلیها...
همان جای همیشگی.
چیزی در درونم فرو ریخت.
پس آن همه تشنگی...
آن همه انتظار...
آن همه امید برای رسیدن باران...
همهاش فقط برای این بود که زنده بمانم؛
نه اینکه سالم رشد کنم.
صدا و بوی دود کامیونی، مزرعه را پر کرد.
راننده پیاده شد.
نگاهی به بار انداخت و پرسید:
بار را کجا ببرم؟
کشاورز لحظهای سکوت کرد.
به من و دیگران نگاه کرد.
و گفت:
گاوداری...
برچسب:
نویسنده: prime